تبليغاتX
با من از عشق بگو...... تا عاشق تر بشم
 

ÝåÑÓÊ

 

ãæÖæÚÇÊ :


 

ÂÑÔíæ æÈáǐ :


 

ØÑÇÍ ÞÇáÈ :



دوست دارم


 

امروز هوا دوباره باراني بود..... عطر بي مزهء پاييز دلم را رنجاند.....عصر جمعه

 

چه سكوتي ست اينجا..... بين اين پنجره ها..... منم اينجام....  بين كاغذ هايم....

 

مي نويسم راز..... راز پر معني زيستن را... قصهء بادي كه , لحظه اي پيش به سويم

 

پر زد..... من لب پنجره بودم...... خاطرم مي آيد ...... گيسوانم در باد..........

 

كه چه زيركانه مي رقصيدند...... مبادا از پس پنجره اي ..... دل همسايه بگيرد....

 

باز آواز بهانه بسرايد ..... بنوازد نت دوستت دارم را برايم ..... و منم راهي افكار

 

بتازم به برش..... بروم سوي خيالش .....و شوم شوق نواختن برايش.........

 

من نخواهم كه سرايد غزلي وصف نگاهم......هيچ كس ....من پرم از عشق

 

پرم از حس دوست داشتن ...... پرم از باور يادت...... سرازيرم ز افكارت.....

 

و لب ريزم ز تنهايي ..... كه اكنون مدتي ست از آن دورم...... چه غوغايي ست

 

 شب و روزم...........

 

 

 در اتاقم هيچ نيست ......... جز هزاران لحظه......... لحظه هايي

 

كه ميان خاطراتم گم شد....... هر طرف رو مي كنم ..... يا كتاب شعريست

 

يا يه دفتر عكس...... ثبت آن ثانيه هاي زيبا در ميان قاب هاي چوبي.....

 

چه حياتي به در و ديوار اتاقم مي بخشد...... زندگي را بين آنها مي جويم.....

 

قاب عكست ديگر روي ديوار اتاقم نيست...... واي ...... همين الان......

 

سايه ات روي پرده خزيد و لا به لاي چين ها گم شد... برق چشمانم هر چه جستجو

 

كرد تو را ....... باز ز اينجا رفتي ..... آه ...... افسوس.... كنارم نيستي......

 

در سكوتم اينجا ........ چه هياهوي ست...... مي دهم گوش به سرود دريا....

 

به طنين موج ها....... به آرامش ساحل ........ به خروش سنگ ها.........

 

باز هم آمدي تو بر سر راهم  ................ آي عشق مي كني دوباره گمراهم

 

دريا سرنوشتم را به ياد آور....................  دنيا سرگذشتم را مكن باور

 

 

ولي ......... من هنوزم اينجام ............ بين كاغذهايم..............

 

دوباره كودك دلم بهانه مي گيرد.......... دوباره ثانيه هايم با هم تلاقي ميكنند

 

افسوس ما به كساني عشق ورزيديم كه باران هيچ گاه خيسشان نكرده بود

 

و شبي زير ريزش اشك هايمان غرق شدند.

 

 



+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  جمعه هجدهم آبان 1386ÓÇÚÊ 18:30  ÊæÓØ ماه بانو
 

به نام خالق عشق

 

 

نمي دونم چه جوري بايد شروع كنم

 

با چه كلامي ¸ با چه نگارشي¸ فقط مي دونم كه مي خوام بنويسم

 

حرفاي دلمو ¸ راز اشك هاي شبونمو¸ 

 

 قصهء عشقي كه اين روزها به سراغم اومده و.....

 

مي خوام كمكم كنيد باهام بمونيد  تا بتونم بهتون اعتماد كنم 

 

 تا براي هم دوستاي خوب و وفاداري بمونيم.

 

اون كسي كه به خاطرش اين وبلاگ رو ساختم خودش از همه جا بي خبره

 

شايد يه روزي بهش گفتم¸ ولي نمي دونم كي؟

 

بهش نگفتم چون هنوز از بيان احساسم بهش مي ترسم.

 

روز اول بهم گفت خوشبخت ترين زن دنيا كسيه كه آخرين عشق يه مرد باشه و

 

خوشبخت ترين مرد كسيه كه اولين عشق يه زن باشه....

 

اون روز با خودم گفتم مي خوام اون اولين عشقم باشه ولي از اون جايي كه

 

دوست ندارم دلم مثل يه كاروان سرا باشه و هر روز يكي بيادو احساساتمو به بازي 

 

بگيره و بعد بره¸ تا الان هيچ كسي رو تو حريم خودم راه ندادم.

 

من تا امروز عاشق نشدم¸ حتي هيچ مردي رو دوست هم نداشتم چه برسه به عشق.

 

از روزي كه ديدمش همون ثانيه هاي اول به دلم نشست ولي اصلا بهش دل نبستم

 

كم كم كه شناختمش صداقتي رو كه دنبالش بودم تو چشماش ديدم.

 

همون شد كه ديگه فكرش رهام نكرد هفته اي چند بار همديگرو مي ديديم و اين

 

آشناي و شناخت هر روز بيشتر از روز قبل مي شد. عشق اول آدم خيلي حرمت داره

 

دلم نمي خواد ارزش و حرمت عشق رو با كارايي كه تو اين زمونه جوونا مي كنن و

 

بهش مي گن عشق از بين ببرم.

 

من دنبال يه عشق اسطوره ايم يه عشق اهورايي عشقي كه انسان رو به كمال

 

برسونه و بهش وسعت بده¸ نه اينكه يه روز به خودت بياي و ببيني عشقت به يه

 

 خاطرهء تلخ تبديل شده و...........

 

من از شكست نمي ترسم  ولي دلمم نمي خواد تجربش كنم و سعي كردم تو اين

 

زمينه ها از تجربهء ديگران استفاده كنم. ولي يه چيزي هست كه تا خودت تجربش

 

نكني نمي فهمي چيه¸ اونم احساس لذته....

 

لذتي كه از گرفتن دست كسي كه دوسش داري مي بري¸ اينكه زير بارون پاييزي

 

باهاش قدم بزني¸ ببوسيش¸ در آغوشت بگيريش و با تمام وجودت حسش كني

 

حس اينكه كسي هست كه مدام بهت فكر كنه و انتظار ديدنت رو بكشه.

 

من مي خوام اين لذت ها رو خودم تجربه كنم و طعمش رو بچشم و به اين فكر

 

نكنم كه شايد يه روز همه چي تموم بشه. ما هر دو به قصد موندن شروع كرديم

 

نه به قصد رفتن.

 

مي خوام احساسم رو نسبت بهش بنويسم شايد يه روزي خوندو فهميد كه چقدر

 

دوسش دارم...... شايدم نوشته هام مثل يه گنج با ارزش برام باقي موند كه تا

 

آخر عمرم بدونم چه روزاي خوبي رو پشت سر گذاشتم.



+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ÓÇÚÊ 23:23  ÊæÓØ ماه بانو
 

ÏÑÈÇÑå æÈáǐ :




تقديم
به آنان كه همه شورند همه شوقند همه مهرند و همه عشق
به سخن شناسان بي غرض
به وارستگان صداقت پيشه
به لب بستگان بلند انديشه
به چابكسواران عرصهء زندگي
به تنها نشينان خلوت غربت
به آشفتگان اقليم جدايي
به گرديدگان گوشهء تنهايي
به تهي دستان پاكباز
به محبت پيشگان تهي دست نواز
به از خودگذشتگان شب زنده دار
به دل خستگان اميدوار
به نالندگان حريم پروردگار
به دختر وپسر پارسي گوي و پارسا خوي
به خداپرستان خداجوي
به شب آشنايان خداگوي

و به آنان كه در زندگي يادم مي كنند به نوازشي
و پس از مرگم به طلب آمرزشي............




 

ÌÓÊÌæÑ :



ÏÑ ßá ÇíäÊÑäÊ
ÏÑ Çíä ÓÇíÊ


ÂãÇÑ ÓÇíÊ:


ßá ÈÇÒÏíÏ åÇ :